الان که دارم می نویسم از زندگی بدم می آید.
این موضوع برایم حل نشده، زندگی چیست؟
کار می کنیم، کار کار کار...
تلاش می کنیم، شب و روز...
خوش می گذرانیم...
و یا به قول معرف جوون می ککنیم برای زندگی بهتر.
* * *
زندگی را مثل یک بازی کامپیوتری می دانم که مراحلش از پیش تعیین شده
و تو اجازه داری فقط بازی کنی، همین
گرچه انتخاب شیوه بازی ات با خودت است،
اما اگر نخواهی بازی کنی جایت در وسط آتش است.
تو با برنده شدن از مرحله ای به مرحله ای بعد وارد می شوی.
هر مرحله از مرحله قبل سخت تر و دشوار تر،
شاید زمان کم بیاوری و نتوانی به مرحله بعد بروی.
* * *
مانند مراحل زندگی، که هر روز از روز قبل زندگی برایت سخت تر می شود.
و تو باید تلاش کنی و این رسم زندگی یا قانون بازی است.
کودکی ـــ نوجوانی ـــ بلوغ ـــ جوانی ـــ عشق ـــ میان سالی ـــ اولاد ـــ پیری ـــ و در آخر مرگ
میلیارد ها میلیارد انسان این مراحل را طی کرده اند،
نمی فهمم چرا؟
که چه بشود؟
چرا این بازی تمام نمی شود؟
ما همه مشغول بازی نا خواسته ای هستیم، که در آن در پی رمز گشایی هستیم.
برای حل این بازی راهنمایی به اسم قرآن برای ما قرار داده اند...
بگذریم...
زندگی ام طولانی شده
تکرار هایش زیاد
و من در غم این نا مجهولی زندگی ام وا مانده ام.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 20:25 توسط سارا
|